پدیدآورنده: سیدمهدی شاهچراغی،
،
5 جمادی الاول، ولادت زینب کبری همراه با ستارهای در دست خورشید
به در خانه رسید، خانه دخترش. در زد و وارد شد. پیامبر را میگویم! عادت او بود که با احترام به خانة دخترش وارد شود. نخستین سخن این بود: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوه.» این عبارت را پیامبر آنقدر زیاد میگفت که همه مردم میدانستند.
چشمان خانة علی و فاطمه بار دیگر از وجود فرزندی، روشن شده بود. نوزاد را طلب کرد. آوردند، ستارهای از آسمان مهربانیها در دستان بینهایت خورشید جایگرفت. با قنداقهای به طراوت شکوفههای بهاری و با عطری دلانگیز، نوزاد را بوسید. اشک در چشمانش حلقهزد. میگویند پدربزرگها و مادربزرگها در تولد نخستین نوه گریه میکنند، آن هم از شادی؛ اما این نخستین نوه نبود، پیشتر، خدا حسن و حسین _ سید جوانان اهل بهشت _ را به پیامبر هدیه کرده بود. بدین جهت اشک پیامبر سؤالبرانگیز بود. چرا؟ و پیامبر پاسخ داد: «به سبب مصیبتهای این دختر!» آنگاه فرمود: «هرکس بر زینب و مصیبتهای او بگرید، ثواب گریستن بر مصائب حسن و حسین به او داده خواهد شد.»
نوبت به نامنهادن بر نوزاد رسید. فاطمه _ ریحانه و پارة تن پیامبر _ برعلی پیشینگرفت و اینکار را بر عهده پدر دختر نهاد؛ و علی _ همان که پیامبر او را باب مدینة علم میدانست _ این امر را به پیامبر واگذار کرد و براو پیشینگرفت. شگفت اینکه پیامبر رحمت نیز در این کار بر خدا پیشی نگرفت و نامگذاری نوزاد را از خدای خود طلب کرد. لحظاتی بعد جبرئیل نازل شد و فرمان پروردگار را رسانید: «این دختر را «زینب» نام نهید»؛ زینتاب! چه خجسته نامی که با مسمای خویش سازگار بود! و تاریخ ثابتکردهاست که این نام، با مسمای خویش همخوانی داشته است. آنگاه پیامبر فرمود: حاضران به غایبان اطلاع دهند که احترام این دختر برهمگان واجب است!
پنج ساله بود که تابوت مادر را پیش روی میدید و چه صبور روزهای بیمادری را پشتسر مینهاد. روزهایی که تمام وظایف مادری را به دوش میکشید. در طول سالهای خانهنشینی علی، مرهم دردهای پدر بود؛ همانگونه که مادرش سالها برای پیامبر اینگونه بود. پس از آن با پدر به کوفه آمد. کوفه و کوچههایش خیلی خوب خاطرة گامهای زینب را به خاطر میسپارند.
عابده آل علی، عقیلة بنیهاشم
حالا او زنی با کرامت است که از او با القاب عارفه، موثقه، عابدة آل علی و عقیلة1 بنی هاشم یاد میکنند. زینب در این سالها تفسیر قرآن میگفت و زنان بسیاری از کوثر کلام او، جرعه مینوشیدند؛ شاید دشوارترین روز درس برای او، روزی بود که تفسیر سورة مریم را آغاز کرد و به نخستین آیه آن رسید: «کهیعص» اندوه سراپای دختر علی را گرفت. بغض گلویش را میفشرد. درس را تعطیل کرد و به نزد پدر رفت.
مفسری در کنار مفسری سترگتر. استادی در برابر استادی بزرگتر. از اندوه دل با او گفت و تفسیر آن آیه. لحظه به لحظه شوق شنیدن در چهرة زینب نمایانتر میشد. پدر راز شگفتی را با او در میان گذاشت: کاف: کربلا، هاء: هلاکت. زینب خود را برای شنیدن حروف دیگر آماده میکرد. سنگینی این کلمات، قلب زینب را میفشرد.
علی ادامه داد: یاء: یزید، عین: عطش و صاد: صبر! آیا این تفسیر، اندوه زینب را فرو نشاند یا دو چندان ساخت؟ نمیدانیم. زینبی که آمده بود تلاطم دلش را با کلام پدر آرام کند چه میشنید؟ صبر، عطش. «صبر» را در دوران کودکی شناخته بود؛ اما این «عطش» بود که زینب را میسوزاند.
بیتردید این سخن پدر، آهنگ وداع با برادرش _ حسین _ را در سرزمین جان او مینواخت و تصور فراق حسین _ هرچند با گذشت سالیان بسیار _ دل زینب را بر میآشفت. حسین پناهگاه زینب بود، آنگونه که زخم پهلوی مادر، فرق گلگون پدر و جگر پاره پارة برادر را در پناه او تاب میآورد و به حضور او دل خوش میداشت.
پیامبر زن
و عاشورا فرا رسید: چه زود و چه سهمگین! زینب باید تحمل میکرد؛ شهادت 72 یار با وفای برادر، کوچ هجده نفر از خاندان پیامبر و هجرت امید روزهای از اندوه سراسر و یادگار مادر و پدر و برادر! و تحمل کرد! آنان که همه و همه حتی حضرت سجاد، در اوج خستگیها و درماندگیها به «عمه زینب» پناه میآوردند، اکنون زینب بود و خستگیها و درماندگیها و بیپناهیها پس از آن باید به کوه گفت که استقامت را فراگیرد و به دریا فرمان داد که خروش را بیاموزد و به درختان اعلام کرد که صلابت را نظاره کنند!
عصر عاشورا آغاز رسالت او بود. آری او پیامبر بود، تنها پیامبر زن! اسیران را گردهمآورد. آتش از دامن کودکان زدود و همه را خود بر ناقهها سوار کرد ولی چگونگی سوار شدن خود عمه زینب _ ناموس پروردگار _ برناقه ماند و یا شاید هیچگاه برناقهای سوار نشد. قافله را کوچاند؛ به سمت جهادی دوباره! او باید راه بسیاری را در مینوردید و پیام سرخ حسین را به گوشهای اقالیم قبله باز میرسانید تا کربلا در کربلا نماند و سر نی در نینوا خاموش نشود.
و چه پرشور حماسه آفرید؛ آن هم در شام و کوفه که رهبران آن _ اشباه الرجال: مردنمایان نامرد _ به کشتن فرزند پیامبر دلخوش میداشتند و سلطنت پوشالین خود را هزارساله میپنداشتند غافل از اینکه خطبههای شهرآشوب زینب آروارههای کاخشان را خرد خواهد کرد و در برابر همة تندبادهای فتنه و انتقام، ندای ملکوتی «مارأیت الاجمیلا» سرخواهد داد.
چگونه این ندا را سرندهد و داد برنیاورد، آن زنی که برادر، در وداع روز عاشورا به او خطاب میکند: «یا اختاه لاتنسینی فی نافلة اللیل؛ خواهرم مرا در نماز شبت فراموش مکن» و برادرزاده _ امام سجاد _ نیز او را عالمة غیرمعلمه میداند. زنی که وقتی در کوفه خطبه میخواند، پیرمردهای کوفه صدای علی را دوباره میشنوند. آری صدای عدالتخواهی او، ترجمان عدالت علی است.
و پوشیده نیست که نام او حتی در قیام منتقم آل محمد _ حضرت مهدی (عج) _ تأثیر خواهد داشت. چنان که شیخ حسن سامرایی _ از واعظان مشهور سامرا _ نقل میکند که عصر جمعهای در سامرا به سرداب مقدس امام زمان مشرف شدم. غیر از من کسی در آنجا نبود. ناگاه از پشت سرصدایی شنیدم که میفرمود: «به شیعیان و دوستان من بگویید، خدا را به حق عمهام زینب قسم دهند که فرج مرا نزدیک گرداند.»
اینگونه است که نام زینب با صبر توأم میشود و «دمشق» تنها واژهای که با «عشق» هم قافیه میشود، قبلهگاه اهل دل میشود. چه خوش سروده است عمان سامانی:
زن مگو مرد آفرین روزگار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبین
زن مگو دست خدا در آستین
پینوشت:
1. عقیله به زنی گفته میشود که در بین خاندان و همکیشان خود عزیز و گرانقدر است.
برچسبها: زندگینامه حضرت زینب (س)
Subscribe to:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر