Blogger Template by Blogcrowds

عبدالله بن جعفر بن ابى‏طالب


منابع مقاله:
مجله تاريخ اسلام، شماره 6، مهدويان، محبوب؛




تحقيق درباره شخصيت‏هاى صدر اسلام به ويژه كسانى كه هم عهد رسول خدا (ص) را درك كرده و هم در دوره پر آشوب پس از رحلت آن حضرت حضور داشته و گاه در خلق يا تقويت‏برخى حوادث نقش فعال و مؤثرى ايفا كرده‏اند، براى نشان دادن تصويرى نسبتا واضح و در عين حال واقعى از اوضاع سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى آن روزگار ضرورى و با اهميت مى‏نمايد; از اين‏رو در اين مقاله برآنيم با بهره‏گيرى از منابع گوناگون، تا حد امكان با بازگويى سير تاريخى زندگى عبدالله‏بن جعفر، در جهت تبيين و روشن نمودن اوضاع مذكور گام برداريم.
عبدالله‏بن جعفر، زينب كبرى (س)، بنى‏هاشم، بنى‏اميه.
عبدالله‏بن جعفربن ابى‏طالب پدر عبدالله، جعفربن ابى‏طالب و مادرش اسماء بنت عميس خثعميه است.وى به هنگام اقامت والدين خود در حبشه، در آن‏جا متولد شد. (1) او نخستين فرزند جعفر و نخستين مولود مسلمانان در حبشه بود. (2) گفته‏اند او در زمان رحلت رسول خدا (ص) ده ساله بوده است (3) عبدالله‏بن جعفر را با كنيه ابوجعفر مى‏خواندند; (4) برخى نيز از او با كنيه ابومحمد و ابوهاشم ياد كرده‏اند. (5) عبدالله‏بن جعفر از رسول خدا (ص)، عمويش على‏بن ابى‏طالب (ع)، مادرش اسماء بنت عميس و هم‏چنين از ابوبكر، عثمان و عمارياسر روايت نقل كرده و فرزندانش اسماعيل، اسحاق، معاويه، محمدبن على‏بن حسين (ع)، قاسم‏بن محمد، عروة‏بن زبير و شعبى نيز از او روايت نقل كرده‏اند. (6) عبدالله‏بن جعفر در سال هفتم هجرى همراه والدين خود به مدينه آمد و در سال هشتم، پدرش جعفربن ابى‏طالب را در جنگ موته از دست داد.با شهادت جعفر، عبدالله و ديگر برادرانش مورد لطف و توجه ويژه نبى اكرم (ص) قرار گرفتند.در روز شهادت جعفر، پيامبر (ص) به خانه وى رفت و دست‏هاى مبارك خود را به دور فرزندان او حلقه كرد و گريست و سپس فرمود: «عبدالله در خلقت و خصلت‏شبيه من است‏» ; آن‏گاه در حق آنان دعا كرد و فرمود: «پروردگارا! براى جعفر ذريه نيكو قرار ده و به بيع عبدالله بركت عطا كن‏» .پس از آن، خطاب به آنان فرمود: «من در دنيا و آخرت ولى شما هستم‏» . (7) هم‏چنين، از عبدالله نقل شده است كه: پيامبر (ص) من و برادرم را به خانه خود برد.سلمى خادمه پيامبر (ص) براى ما مقدارى جو آرد كرد و با روغن زيتون پخت و همراه فلفل به ما داد و ما سه روز در خانه پيامبر (ص) بوديم و هر شب با وى به خانه يكى از زنان او مى‏رفتيم. (8) هم‏چنين گفته‏اند: روزى پيامبر (ص) عبدالله را ديد كه با گل چيزى درست مى‏كند، به او فرمود: چه مى‏كنى؟ عبدالله گفت: چيزى درست مى‏كنم و مى‏فروشم و با پول آن خرما مى‏خرم و مى‏خورم.پيامبر (ص) در حق او دعا كرد و گفت: خداوند! به بيع عبدالله بركت عطا كن.عبدالله مى‏گويد: از آن به بعد من چيزى نخريدم، مگر در آن سود بردم. (9) ازدواج عبدالله‏بن جعفر با زينب‏كبرى (س) على‏بن ابى‏طالب (ع) علاقه زيادى به فرزندان برادرش جعفر داشت.از اين‏رو مايل بود دختران خود از نسل فاطمه (س) را به ازدواج آنان در آورد; به همين خاطر دختر بزرگ خود زينب‏كبرى را به همسرى عبدالله‏بن جعفر برگزيد.
زينب‏كبرى در عهد رسول خدا (ص) و به روايتى، در سال پنجم هجرى متولد شد.وى از عقل و ذكاوت بالايى برخوردار بود. (10) بزرگى شان، قدرت استدلال، احتجاجات و حاضر جوابى وى مشهور است، به گونه‏اى كه وى را عقيله بنى‏هاشم نام نهاده‏اند.زينب‏كبرى را ام المصائب هم خوانده‏اند; هم‏چنان‏كه خود وى در كربلا، هنگامى كه برادرش از نزديكى شهادتش خبر داد، گفت: واى بر من گرفتار در چنگ مصيبت، وفات جد خود محمدمصطفى را ديدم، شهادت پدرم على مرتضى را مشاهده كردم، در سوگ مادر طاهر خود فاطمه زهرا و برادرم حسن مجتبى نشستم و حالا تنها بازمانده‏ام حسين، مرا چنين مى‏گويد. (11) زينب‏كبرى هميشه همراه پدر و برادران خود بود; از اين‏رو علاقه زينب‏كبرى و عبدالله‏بن جعفر به على (ع) باعث‏شد كه در زمان خلافت ايشان، با انتقال مركز خلافت‏به كوفه، آنان نيز در كوفه رحل اقامت افكنند.
در سال 61ه نيز به رغم حضور عبدالله در مدينه، زينب‏كبرى (س) برادرش حسين (ع) را در واقعه كربلا همراهى كرد، كه اخبار مربوط به حضور او در كربلا و خطبه‏هاى وى در كوفه و دمشق و احتجاجات او در قصر عبيدالله‏بن زياد و يزيدبن معاويه، در كتاب‏هاى مختلف به طور مفصل ذكر شده است.
زينب‏كبرى (س) مدتى پس از واقعه كربلا وفات يافت; اما تاريخ، محل وفات و مكان دفن او به طور دقيق مشخص نيست.در اين زمينه متاخرين تحقيقات مفصلى انجام داده‏اند. (12)
فرزندان عبدالله‏بن جعفر و زينب‏كبرى (س)
منابع، اسامى فرزندان آنان را با اختلاف بيان كرده‏اند; ابن اسحاق (م.151ه) در كتاب خود فرزندان آنان را دو نفر به نام‏هاى على و ام‏ابيها ذكر كرده است; (13) زبيرى (م.236ه) از سه پسر به نام‏هاى جعفراكبر، على، عون‏اكبر و دو دختر به نام‏هاى ام‏كلثوم و ام‏عبدالله نام برده است; (14) و برخى ديگر نيز اسامى آنان را على، عون‏اكبر، جعفراصغر، عباس، محمد و ام‏كلثوم ثبت كرده‏اند; (15) و در نهايت عمرى (م.490ه) اسامى فرزندان آنان را عباس، جعفر، ابراهيم و على‏اصغر، كه به زينبيون معروف بودند، ذكر كرده است. (16) به نظر مى‏رسد ام‏ابيها كه ابن‏اسحاق او را در شمار فرزندان زينب‏كبرى (س) ذكر كرده، از فرزندان او نباشد; زيرا اكثر منابع گفته‏اند كه مادر ام‏ابيها، ليلى بنت مسعود، ديگر همسر عبدالله‏بن جعفر بوده است.ام‏ابيها نيز با عبدالملك‏بن مروان ازدواج كرد، ولى پس از مدتى عبدالملك او را طلاق داد و على‏بن عبدالله‏بن عباس او را به همسرى خود برگزيد. (17) ديگر دختر زينب‏كبرى (س)، ام‏كلثوم، را معاوية‏بن ابى‏سفيان در مقابل پرداخت دين عبدالله‏بن جعفر، از وى خواستگارى كرد، ولى عبدالله با بيان اين‏كه مرا اميرى است كه بى‏اذن او كارى نكنم، اختيار دخترش را به حسين‏بن على (ع) واگذار كرد و حسين (ع)، با وجود اين‏كه مروان‏بن حكم، به دستور معاويه، با عده‏اى از مردم براى جلب رضايت‏حسين‏بن على (ع) بر در خانه او جمع شده بودند، با گرفتن وكالت از ام‏كلثوم، وى را به ازدواج قاسم‏بن محمدبن جعفر درآورد. (18) پس از وفات قاسم، حجاج‏بن يوسف، امير مكه و مدينه، ام‏كلثوم را به ازدواج خود درآورد. (19) گفته شده حجاج براى تحقير آل‏ابى‏طالب ام‏كلثوم را از عبدالله‏بن جعفر كه در اين زمان فقير و محتاج شده بود، خواستگارى كرد (20) و براى او 90 هزار دينار مهر قرار داد.اما خالدبن يزيد به اين خواستگارى اعتراض كرد و به عبدالملك‏بن مروان گفت: براى من قبيله‏اى دوست داشتنى‏تر از قبيله قريش وجود ندارد; چگونه اجازه مى‏دهى حجاج‏بن يوسف كه غير قريشى و زير دست توست‏با بنى‏هاشم ازدواج كند.به درخواست‏خالد، عبدالملك به حجاج نامه نوشت و دستور داد ام‏كلثوم را طلاق دهد. (21)
ازدواج عبدالله‏بن جعفر با ليلى بنت مسعود
در زمان شهادت على‏بن ابى‏طالب (ع)، چهار تن از زنان او، از جمله ليلى بنت مسعود نهشليه، زنده بود. (22) عبدالله‏بن جعفر پس از شهادت على (ع)، ضمن اين‏كه زينب‏كبرى (س) را در عقد نكاح خود داشت، با وى نيز ازدواج كرد.حاصل ازدواج آنان سه پسر به نام‏هاى يحيى، هارون، صالح و موسى دو دختر به نام‏هاى ام‏ابيها و ام‏محمد بوده است. (23) چنان‏چه اشاره شد، ام‏ابيها با عبدالملك‏بن مروان ازدواج كرد و پس از طلاق گرفتن از او به همسرى على‏بن عبدالله‏بن عباس در آمد.
ازدواج عبدالله‏بن جعفر با ام‏كلثوم كبرى
ام‏كلثوم كبرى پس از كشته شدن عمربن خطاب، با عون‏بن جعفر و پس از او با محمدبن جعفر ازدواج كرد.گفته شده پس از محمدبن جعفر نيز برادر او عبدالله‏بن جعفر ام‏كلثوم كبرى را به ازدواج خود درآورد. (24) درباره تاريخ و كيفيت ازدواج آنان چيزى گزارش نشده است، ولى به طور طبيعى اين ازدواج بعد از وفات زينب‏كبرى (س) صورت گرفته است.ام‏كلثوم كبرى براى عبدالله فرزندى به دنيا نياورد. (25)
موقعيت اجتماعى عبدالله‏بن جعفر
عبدالله‏بن جعفر به واسطه موقعيت‏خانوادگى خود در نزد رسول خدا (ص) و پس از او در نزد على‏بن ابى‏طالب (ع)، مهاجرت والدينش به حبشه و شهادت پدرش جعفربن ابى‏طالب، از همان دوران جوانى و نوجوانى مورد احترام بود.نقل است كه پس از ازگشت‏سپاه اسلام از فتح خيبر، پيامبر اسلام (ص) به هنگام استقبال از جعفر فرمود: نمى‏دانم به بازگشت جعفر خوشحال باشم يا فتح خيبر; (26) و يا در شهادت جعفر، به صورتى برجسته با فرزندان او رفتار كرد و سه روز عبدالله و برادرش را در خانه خود نگه داشت. (27) به طور طبيعى چنين رفتارى از جانب كسى كه همه سعى در تمسك به اعمال و گفتار او داشتند، در زندگى اجتماعى عبدالله‏بن جعفر تاثيرى قابل توجه داشت.
عبدالله مورد توجه و عنايت عموى خود على‏بن ابى‏طالب (ع) نيز بود.على (ع) به خاطر علاقه‏اى كه به برادرش جعفربن ابى‏طالب داشت، به فرزندان او به ديده فرزندان خود مى‏نگريست و حتى عبدالله را در رديف فرزندان خود مى‏شمرد; براى مثال، وى بعد از حكميت، در جواب كسانى كه گفتند: على بايد با افراد وفادارش بجنگد تا ظفر يابد يا كشته شود، فرمود: به خدا قسم از اين امر غافل نبودم و به دنيا بى‏رغبت‏بودم و از مرگ باك نداشتم، اما ترسيدم اين دو - حسن و حسين - كشته شوند و نسل رسول خدا (ص) منقطع گردد و نخواستم اين دو، يعنى محمدبن حنفيه و عبدالله‏بن جعفر، كشته شوند; زيرا مى‏دانم آنان به خاطر من اين‏جا هستند; از اين‏رو، هر آن‏چه قوم خواستند; صبر پيشه كردم. (28) عبدالله‏بن جعفر نيز به پاس رفتار نيك عموى خود، در همه حال همراه و مطيع او بود; براى نمونه، هنگام تبعيد ابوذر غفارى، به رغم دستور عثمان‏بن عفان كه گفته بود او را به تنهايى از شهر خارج كنند، عبدالله‏بن جعفر در كنار حسنين (ع) و عقيل‏بن ابى‏طالب، على (ع) را در بدرقه ابوذر همراهى كرد; (29) و يا هنگامى كه وليدبن عقبه در كوفه به علت مستى، نماز صبح را چهار ركعت‏خواند عثمان‏بن عفان به شهادت مردم كوفه و اصرار على‏بن ابى‏طالب (ع) مجبور به اجراى حد شد، عبدالله به دستور على (ع) حد را جارى ساخت. (30) عبدالله‏بن جعفر در زمان خلافت على (ع) نيز از ياران و سرداران جنگى و مشاوران مورد اعتماد او بود.وى در ميدان جنگ هميشه همراه على (ع) بود، به گونه‏اى كه گفته شده در جنگ جمل، پيشاپيش سپاه على‏بن ابى‏طالب، محمدبن حنفيه پرچمدار سپاه; در سمت چپ و راست على (ع) فرزندانش حسن و حسين (ع) ; پشت‏سر او عبدالله‏بن جعفر و پشت‏سر آنان جوانان بنى‏هاشم و پيران انصار و مهاجر در حركت‏بودند. (31) در جنگ صفين هم عبدالله‏بن جعفر يكى از فرماندهان جنگى على (ع) بود.به طورى كه چون اميرالمؤمنان على (ع) سپاه خود را مرتب كرد، ميمنه سواران را به حسن و حسين (ع)، ميمنه پيادگان را به عبدالله‏بن جعفر و مسلم‏بن عقيل و ميسره سواران را به محمد حنفيه و محمدبن ابى‏بكر سپرد. (32) عبدالله‏بن جعفر در ضمن فعاليت‏هاى نظامى، از مشاوران عموى خود نيز محسوب مى‏شد.على (ع) در مسايل سياسى و اجتماعى از نظرات او بهره مى‏گرفت; به عنوان مثال، عبدالله در عزل قيس‏بن سعد از حكومت مصر و انتخاب محمدبن ابى‏بكر به جاى وى نقش داشت.
در منابع آمده است كه معاوية‏بن ابى‏سفيان نامه‏اى براى قيس بن سعد فرستاد و در برابر بيعت قيس، حكومت عراق را به او پيشنهاد داد.قيس كه در آن مقطع زمانى نمى‏خواست‏با معاويه درگير شود، با ملايمت‏به وى جواب داد.اما معاويه نامه‏اى ديگر نوشت و ضمن تهديد او، جواب صريح خواست.اين بار قيس‏بن سعد نامه‏اى با مضمون تند نوشت و اطاعت‏خود را از على‏بن ابى‏طالب (ع) يادآورى كرد.معاويه كه از قدرت و نفوذ قيس واهمه داشت، در جهت تخريب وى نزد عامه مردم، نامه‏اى جعل و شايع كرد كه قيس با معاويه مصالحه كرده است.على‏بن ابى‏طالب (ع) پس از اطلاع از آن، با فرزندانش حسن و حسين و عبدالله‏بن جعفر مشورت كرد.عبدالله خواستار عزل قيس شد، ولى على (ع) با بيان اين‏كه «نمى‏توانم اين را درباره قيس بپذيرم‏» از عزل قيس خوددارى نمود.در اين حين، از قيس نامه‏اى با اين مضمون رسيد كه: عده‏اى از بزرگان مصر از همراهى ما خوددارى كرده و از من خواسته‏اند تا روشن شدن قضايا، آنان را به حال خود واگذارم; من نيز دست از آنان برداشتم تا شايد خداوند آنان را هدايت كند.على (ع) به پيشنهاد عبدالله‏بن جعفر كه مى‏گفت: «مى‏ترسم فتنه‏اى ايجاد شود; دستور بده با آنان بجنگند» از قيس خواست‏به جنگ آن قوم برخيزد، ولى قيس در جنگ تعلل كرد و در جواب حضرت نوشت: «يا اميرالمؤمنين! من از تو تعجب مى‏كنم كه مرا به جنگ مردمى كه عليه تو فتنه‏اى نمى‏كنند، امر مى‏كنى.اگر بپذيرى، آنان را به حال خود رها كنيم‏» .
چون نامه قيس رسيد، عبدالله‏بن جعفر از على (ع) خواست كه قيس را از حكومت مصر عزل نموده و محمدبن ابى‏بكر را به حكومت آن‏جا اعزام نمايد.على (ع) نيز محمدبن ابى‏بكر را با نامه‏اى به مردم مصر، به حكومت آن‏جا فرستاد. (33) عزل قيس‏بن سعد يكى از موارد مبهم تاريخ حكومت على‏بن ابى‏طالب (ع) است.قيس يكى از افراد با سابقه در اسلام، داراى پشتوانه قوى قبيله‏اى و از ياران وفادار و كارگزاران توانمند على (ع) بود; چنان‏چه حضرت در جواب در خواست عزل او فرمود: «نمى‏دانم چنين چيزى را درباره قيس بپذيرم‏» . (34) اما به دلايلى كه كاملا مشخص نيست، در خواست اطرافيان خود از جمله عبدالله‏بن جعفر را براى عزل قيس مى‏پذيرد.مهم‏تر از آن اين‏كه: قبل از عزل قيس، به درخواست عبدلله، از او مى‏خواهد با كسانى كه از بيعت‏با او خوددارى كرده‏اند، بجنگد; دستورى كه مخالف مشى على (ع) در برخورد با مخالفان است; هم‏چنان‏كه قيس نيز از آن تعجب كرده، مى‏گويد: يا اميرالمؤمنين! من در شگفتم كه مرا به جنگ كسانى كه عليه تو فتنه‏اى نكرده‏اند، دستور مى‏دهى; ... (35) زيرا روش على (ع) مدارا با مخالفان بود و با كسى جنگ نمى‏كرد مگر اين‏كه با او بجنگند يا آشوبى به پا كنند.او افراد برجسته‏اى چون سعدبن ابى‏وقاص، عبدالله‏بن عمر، نعمان‏بن بشير و غير آنان را كه از بيعت‏خوددارى كرده بودند، (36) به حال خود رها كرد و زمانى كه طلحه و زبير آهنگ مكه كردند، با اين‏كه از مقاصد آنان مطلع بود، و در روايتى آمده كه فرمود: به خدا قسم قصد عمره نداشتند، بلكه قصد بيعت‏شكنى داشتند، (37) مانع حركت آنان نشد.حال چگونه ممكن است قيس‏بن سعد را به جنگ كسانى كه فقط از بيعت‏خودارى كرده بودند و قصد آشوب و فتنه نداشتند، دستور دهد؟ از اين‏رو به نظر مى‏رسد در صدور چنين حكمى دلايل ديگرى نيز مطرح بوده است.
البته بدون ترديد، عواملى چون نقش افكار عمومى نيز مى‏توانست در عزل قيس مطرح باشد.چنان‏كه گفته شد، معاويه با هوشيارى در ميان مردم شايع كرد كه قيس با او مصالحه كرده، (38) كه اين امر خود به خود باعث تقويت روحيه مردم شام و تضعيف طرفداران على (ع) مى‏شد.از اين‏رو شايد على (ع) ترجيح داده با عزل قيس، شايعه تسليم مصر به معاويه را منتفى سازد.به نظر مى‏رسد اصرار اطرافيان كه در برخى از آن‏ها تمايلات شخصى نيز دور از ذهن نيست، در اين تصميم‏گيرى مؤثر بوده باشد.از افرادى كه اصرار زيادى بر عزل قيس مى‏كرد، عبدالله‏بن جعفر بود.ابن‏هلال ثقفى (م. 284ه) درباره او مى‏گويد: عبدالله‏بن جعفر برادر مادرى محمدبن ابى‏بكر بود و تمايل داشت امارت مصر به او سپرده شود. (39) عبدالله‏بن جعفر در ضمن فعاليت‏هاى سياسى و نظامى، كاتب على (ع) نيز بود. (40) او مورد اعتماد و اطمينان عموى خود بود و گاه مردم از طريق او مشكلات خود را با خليفه مسلمين در ميان مى‏گذاشتند; براى نمونه، گفته شده عبدالله‏بن جعفر، نيازهاى عده‏اى دهقان را به على (ع) گزارش داد و على (ع) نيازهاى آنان را برآورد.دهقانان به پاس اين عمل او، 400هزار درهم براى عبدالله آوردند، ولى عبدالله آن را رد كرد و گفت: ما قومى هستيم كه براى كار نيك مزد نمى‏ستانيم. (41) عبدالله‏بن جعفر داماد على (ع) نيز بود.وجود زينب‏كبرى (س) در خانه عبدالله‏بن جعفر، عامل رفت و آمدها و ارتباطات بسيار نزديك خانوادگى شده بود; به گونه‏اى كه گفته‏اند على (ع) در روزهاى آخر عمر خود يك روز را در خانه حسن (ع)، روزى را در خانه حسين (ع) و روزى را در خانه عبدالله‏بن جعفر افطار مى‏كرد. (42) در شب شهادت على (ع) هم عبدالله فرزندان او حسن و حسين (ع) را در غسل دادن وى يارى داد. (43) علاقه عبدالله‏بن جعفر به عموى خود از در خواست او براى قصاص قاتل وى به خوبى نمايان است.عبدالله گفت: او را به من واگذاريد تا شفاى دلم باشد، و به روايتى دست و پاى عبدالرحمن را بريد و بر چشمانش سيخ داغ كشيد. (44)
روابط عبدالله‏بن جعفر با فرزندان على‏بن ابى‏طالب (ع)
عبدالله‏بن جعفر پيوسته از فرزندان على (ع)، حسن و حسين (ع)، با احترام ياد مى‏كرد و حق سرورى و بزرگى مقام آن دو را بر خود يادآورى مى‏نمود; براى نمونه، عبدالله در جواب معاوية‏بن ابى‏سفيان كه خطاب به او گفت: «تو پسر ذوالجناحين و سرور بنى‏هاشم هستى‏» ، گفت: «هرگز! سرور بنى‏هاشم حسن و حسين هستند و در اين‏باره هيچ كسى با آن دو ستيز ندارد» . (45) هم‏چنين، معاويه در مجلسى ديگر به عبدالله گفت: چرا اين‏همه حسن و حسين را دوست مى‏دارى؟ آن دو بهتر از تو نيستند و پدرشان بهتر از پدر تو نيست.اگر مادرشان دختر رسول خدا (ص) نبود مى‏گفتم مادرت اسماء دست كمى از او ندارد.عبدالله با خشم گفت: علم و معرفت تو درباره آن دو و پدر و مادرشان كم است.به خدا قسم; آنان بهتر از من و پدر و مادرشان بهتر از پدر و مادر من مى‏باشند.درحالى‏كه بچه‏اى بيش نبودم، آن‏چه را رسول خدا (ص) درباره آنان و پدرشان مى‏گفت، شنيدم و به خاطر سپردم. (46) هم‏چنين، هنگامى كه معاوية‏بن ابى‏سفيان از ام‏كلثوم دختر عبدالله‏بن جعفر خواستگارى كرد، عبدالله گفت: مرا اميرى است كه بى‏اذن او نتوانم ام‏كلثوم را به ازدواج كسى در بياورم، و منظور او از امير، حسين‏بن على (ع) بود. (47) نيز هنگامى كه حسين‏بن على (ع) آهنگ عراق كرد، عبدالله‏بن جعفر نامه‏اى به او نوشت و آن را به همراه دو پسر خود عون و محمد براى او فرستاد.عبدالله در اين نامه خطاب به آن حضرت چنين مى‏گويد: «تو را سوگند مى‏دهم كه به عراق نروى و در مكه اقامت گزينى.اگر تو را بكشند، اهل بيت و ياران تو مستاصل گردند، انوار مسلمانى فرونشيند و اميدهايى كه مسلمانان به تو بسته‏اند منقطع گردد.در رفتن تعجيل مكن تا من برسم‏» . (48) هم‏چنين او از عمربن سعيدبن العاص، عامل مدينه، براى حسين (ع) امان‏نامه‏اى گرفت و با يحيى‏بن سعيد برادر عمرو نزد حسين (ع) رفت.حسين‏بن على (ع) از مراجعت عذر خواست و فرمود: «رسول خدا (ص) را در خواب ديدم و مرا به انجام كارى دستور داد كه بايد انجام شود» و چون درباره خواب پرسيدند، فرمود: «به كسى نگويم تا پروردگارم را ملاقات كنم‏» .پس آن دو بدون نتيجه بازگشتند. (49) دليل اين‏كه چرا عبدالله‏بن جعفر از همراهى حسين‏بن على (ع) خوددارى كرد، مبهم است و نياز به بحث مفصل دارد.با اين حال، وى مانع همراهى همسرش زينب كبرى (س) با حسين (ع) نشد و به غير از او دو پسرش محمد و عون را نيز با حسين‏بن على (ع) همراه ساخت كه در ركاب او به شهادت رسيدند و چون خود در كربلا حضور نداشت، شهادت آن دو را تسكينى براى خود به حساب مى‏آورد، به گونه‏اى كه وقتى غلامش در مقام تسليت گفت: «اين مصيبت از طرف حسين به ما رسيد» ، خشمگين شد و گفت: «تو كه پسر كنيزكى بدبو هستى، درباره حسين چنين مى‏گويى؟ به خدا قسم دوست مى‏داشتم با او بودم و از او جدا نمى‏شدم و در ركاب او كشته مى‏شدم.آن‏چه بر من دشوار است، شهادت حسين است.اگر خودم نبودم تا او را يارى كنم، الحمدالله فرزندانم در ركاب او شهيد شدند» . (50)
عبدالله‏بن جعفر و معاوية‏بن ابى‏سفيان و فرزندش يزيد
برخوردارى عبدالله‏بن جعفر از پايگاه خانوادگى و اجتماعى قوى، سبب شده بود خلفاى وقت‏با او با احترام رفتار كنند، معاويه براى او ساليانه يك ميليون درهم مقررى قرار داد و چون يزيدبن معاويه به خلافت رسيد ميزان مقررى او را دو برابر كرد. (51) گاهى اوقات عطاياى معاويه به عبدالله به حدى زياد مى‏شد كه مورد اعتراض امويان قرار مى‏گرفت.بنى اميه به معاويه مى‏گفتند: براى ما كه از نزديكان تو هستيم، صدهزار درهم اختصاص داده‏اى، درحالى‏كه براى عبدالله چنين عطا مى‏كنى. (52) آشنايان با سيره و احوال معاويه مى‏دانند كه چنين رفتارى از جانب وى يكى از سياست‏هاى ويژه او براى استحكام پايه‏هاى حكومت‏خويش بوده است. معاويه با كياست‏خاص خود با هر شخصيتى، متناسب با او رفتار مى‏كرد.وى اغلب با سياست مدارا و اعطاى هداياى فراوان به بزرگان و شيوخ قبايل مختلف، نظر آنان را به سوى خود جلب مى‏كرد.البته شايد بتوان در اين رفتار معاويه با عبدالله، سياستى ديگر نيز تصور كرد و آن بزرگ جلوه دادن عبدالله‏بن جعفر با هدف تحقير فرزندان على (ع) مى‏باشد.
عبدالله‏بن جعفر در مجالس خلفا به ويژه معاويه شركت مى‏كرد و چه بسا اتفاق مى‏افتاد كه به هنگام صحبت از گذشته، سخنان تندى بين آنان رد و بدل مى‏شد; براى نمونه، روزى عمروبن عاص در مجلس معاويه، بدون توجه به حضور عبدالله‏بن جعفر، على (ع) را دشنام داد و عيب بسيار زشتى براى او بر شمرد.عبدالله برافروخت و درحالى‏كه از شدت خشم مى‏لرزيد، خطاب به معاويه گفت: اى معاويه! تا چه هنگام بايد خشم و غيظ تو را فرو خوريم؟ و تا چه هنگام بايد بر سخنان ناخوشايند تو صبر كرده و بى‏ادبى تو را تحمل كنيم؟ زنان سوگوار بر تو بگريند! بر فرض كه تو براى دين حرمتى قايل نيستى تا تو را از آن‏چه بر تو روا نيست‏باز دارد، آيا آداب مجالست، تو را به اين‏كه همنشين خود را نيازارى، حكم نمى‏كند؟ به خدا سوگند! اگر عواطف و پيوندهاى خويشاوندى، تو را به مهرورزى وا مى‏داشت‏يا اندكى از اسلام حمايت مى‏كردى، هرگز اين فرزندان كنيزكان، با آبروى قوم تو بازى نمى‏كردند...به خدا سوگند! اگر نبود كه خداوند پاره‏اى از حقوق ما را در دست تو قرار داده است، هرگز پيش تو نمى‏آمدم. (53) از نظر تاريخى، نكات جالب توجهى در چنين گفت‏وگوهايى نهفته است: از يك سو نشان دهنده صداقت و صراحت‏بيان مردمان صدر اسلام در برابر حاكمان و مدارا و تحمل حاكمان است - البته به هر دليل كه باشد; برخى مانند على (ع) به خاطر اعتقاد به حق اظهار نظر مردم و برخى مانند معاويه به خاطر سياست‏خاص حكومتى خود - بوده و از ديگر سو، بيان‏گر احترام به حقوق اجتماعى افراد مى‏باشد.به رغم دشمنى‏اى كه ميان بنى‏هاشم و بنى‏اميه بود، هر كدام كه به حكومت مى‏رسيدند، حقوقى را كه از بيت‏المال به طرف مقابل تعلق مى‏گرفت، قطع نمى‏كردند. چنان‏كه عبدالله به صراحت مى‏گويد كه براى استيفاى حقوق خود در مجلس معاويه شركت مى‏كند.
ارتباط عبدالله‏بن جعفر با مردم و جود و كرم او
عبدالله‏بن جعفر در ميان مردم و حكومت از احترام قابل توجهى برخوردار بود و تلاش مى‏كرد از مقبوليت و اعتبار خود در رفع سوء تفاهمات و برقرارى صلح و آرامش بهره گيرد.گفته شده او به هنگام مراجعت از شام بر قومى وارد شد كه بين آن‏ها به سبب قتلى كه رخ داده بود بيم جنگ و خونريزى مى‏رفت.عبدالله 300 هزار درهم به آنان عطا كرد و ميان آن‏ها صلح برقرار نمود. (54) از بررسى زندگى عبدالله‏بن جعفر چنين برمى‏آيد كه او با گذشت زمان فاصله گرفتن از شرايط و شور و شوق جوانى، بيشتر به صلح و آرامش تمايل داشته است تا نزاع و درگيرى.عملكرد وى در واقعه كربلا و حره را مى‏توان نمونه‏اى براى تلاش او براى جلوگيرى از جنگ به حساب آورد.او در واقعه كربلا حسين‏بن على (ع) را همراهى نكرد و حتى كوشيد امام را براى پرهيز از جنگ متقاعد كند.در واقعه حره نيز براى جلوگيرى از بروز جنگ تلاش نمود.او در اين باره با يزيدبن معاويه صحبت كرد.يزيد گفت: «سپاه من آهنگ جنگ با زبيربن عوام را دارد كه در مكه عليه ما قيام كرده است.اگر مردم مدينه اقرار به اطاعت كنند، كارى با آنان نداريم‏» .عبدالله به سران مدينه نامه نوشت و آنان را از درخواست‏يزيد باخبر ساخت، ولى آنان از اطاعت‏يزيد سرباز زدند و گفتند: «به هيچ وجه به سپاه يزيد اجازه ورود به مدينه را نمى‏دهيم‏» . (55) عبدالله هم‏چنين، عبيدالله‏بن قيس رقيات را كه از ياران مصعب‏بن زبير و مداح او بود و عبدالملك‏بن مروان حكم قتل او را صادر كرده بود، پناه داد و براى او در نزد عبدالملك‏بن مروان شفاعت نمود. (56) از جود و بخشش عبدالله‏بن جعفر نيز منابع به فراوانى ياد كرده و برخى گفته‏اند: اخبار در حلم و كرم و بخشش او زياد بوده و قابل شمارش نيست. (57) به دليل كثرت بخشش، او را «جواد» و «بحرالجود» لقب داده‏اند.خود وى درباره نيكى و بخشش مى‏گفت: من تعجب مى‏كنم از كسى كه با پول خود بنده‏اى را مى‏خرد ولى با كار نيك خود مردان آزاد را بنده خود نمى‏كند. (58) او هم‏چنين، در جواب كسانى كه او را به خاطر بخشش زياد سرزنش مى‏كردند، مى‏گفت: خداوند تعالى مرا به گشايش خود عادت داده، من نيز بندگان او را به گشايش عادت داده‏ام; بيم دارم عادت از آنان برگيرم و او نيز عادت از من برگيرد. (59) بارها اتفاق مى‏افتاد كه عبدالله‏بن جعفر، همه پولى را كه به او مى‏رسيد، انفاق مى‏كرد. (60) گويند به هنگام وفات كه بسيار نيز تهيدست‏شده بود، مردى پيش او آمد و گفت: «حال من از ظلم حاكم و حوادث زمان وخيم شده، اگر مى‏توانى كمكى به من بكن‏» .عبدالله كه چيزى نداشت رداى خويش را به او داد و به خانه خود، و به روايتى به مسجد جامع، رفت و گفت: «خدايا! مرا عادتى دادى و من نيز بندگان تو را مطابق آن، عادت داده‏ام; اگر آن را از من بريده‏اى، پس مرا زنده مدار» .او در همان روز يا چند روز بعد بيمار شد و با همان بيمارى از دنيا رفت. (61) تاريخ وفات او را با اختلاف، سال 80، 84، 85، 87، 90 و سن او را در هنگام وفات 67، 80، 90، 92 سال (62) نوشته‏اند.وفات عبدالله‏بن جعفر مصادف با سالى بود كه در مكه سيلى بزرگ جارى شده و صدمات زيادى بر حجاج وارد نمود. (63) عبدالله‏بن جعفر در زمان عبدالملك در مدينه وفات يافت و ابان‏بن عثمان امير مدينه بر او نماز گذارد.ابان‏بن عثمان درحالى‏كه در مرگ او مى‏گريست، گفت: «به خدا قسم! در تو هيچ شرى نبود; فطرتا نيكوكار و شريف بودى‏» .پيكر عبدالله با حضور و ازدحام شديد مردم مدينه، در بقيع به خاك سپرده شد. (64) برخى نيز گفته‏اند: در مورد زمان و مكان وفات عبدالله قول ديگرى نيز وجود دارد و آن اين‏كه: وى در زمان خلافت‏سليمان‏بن عبدالملك در ابواء وفات يافت و خود سليمان بر او نماز گزارد. (65)
پى‏نوشت‏ها:
1.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، نسب قريش (دارالمعارف للطباعة و النشر) ص 81 و محمدبن منيع البصرى (ابن‏سعد)، الطبقات الكبرى (بيروت، دارصادر، بى‏تا) ج 8، ص 281.
2.يوسف‏بن عبدالله‏بن محمدبن عبدالبر، استيعاب فى اسماء الاصحاب (بيروت، دارالكتاب العربى، بى‏تا) ج 2، ص 267 و ابوالحسن على‏بن محمد الجزرى (ابن اثير) ، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، به كوشش على‏محمد معوض و معاد احمد عبدالموجود (چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه) ج 1، ص 199.
3.احمدبن على‏بن محمد (ابن‏حجر العسقلانى)، الاصابه فى تمييز الصحابه (بيروت، دارالكتاب العربى، بى‏تا) ج 4، ص 280.
4.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان، ص 82 و اسماعيل‏بن ابراهيم جعفى (البخارى)، التاريخ الكبير (بيروت، دارالكتب العلميه، بى‏تا) ج 5، ص 7.
5.احمدبن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، به كوشش محمد حميدالله (مصر، دارالمعارف، بى‏تا) ج 2، ص 67 و ابن‏حجر العسقلانى، همان، ج 2، ص 280.
6.ابن‏حجر العسقلانى، همان و ابن اثير، همان و ج 3، ص 199.
7.ابن سعد، همان، ج 3، ص 37 و ابن‏حجر العسقلانى، همان، ص 281.
8.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان.
9.ابن‏حجر العسقلانى، همان.
10.ابن‏اثير، همان، ج 7، ص 134 و ابن‏حجرالعسقلانى، همان، ج 4، ص 315.
11.محمدبن على‏بن اعثم كوفى، الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفى هروى، به كوشش غلامرضا طباطبايى (چاپ اول: تهران، شركت افست، 1372ه) ص 884.
12.سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، به كوشش حسن الامين (بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406ه) ج 7، ص 140 و محمدعلى مدرس تبريزى، ريحانة الادب (تبريز، چاپخانه شفق، بى‏تا) ج 6، ص 235.
13.سيره ابن اسحاق.
14.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان، ص 82.
15.احمدبن يحيى بلاذرى، همان; عبدالله‏بن مسلم (ابن قتيبه)، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه (چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف، بى‏تا) ص 207 و ابن‏اثير، همان.
16.ابن‏الحسن على‏بن محمد العمرى، المجدى فى انساب الطالبيين، به كوشش محمدمهدى دامغانى (چاپ اول: قم كتابخانه عمومى آيت‏الله مرعشى‏نجفى، 1409ه) ص 297.
17.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان، ص 83; هم‏چنين ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 67.
18.ر.ك: همان و مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان ص 82.
19.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان، ص 83.
20.على‏بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاينده (چاپ پنجم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بى‏تا) ج 1، ص 171.
21.محمدبن محمدبن عبدربه، عقدالقريد، به كوشش عبدالمجيد الترجبنى (چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلميه، 1403ه) ج 7، ص 132.
22.محمدبن على‏بن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب (چاپ سنگى: بمبئى، بى‏تا، 1313ه) ج 3، ص 162.
23.مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان; هم‏چنين ر.ك: ابن‏قتيبه، همان.و احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 67.
24.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 190; ابن‏سعد، همان، ص 463; محمدبن على‏بن شهرآشوب، همان، و ابن‏حجر العسقلانى، همان، ص 469.
25.ابن سعد، همان; هم‏چنين ر.ك: ابن‏حجر العسقلانى، همان، و شمس‏الدين محمدبن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، تحقيق زير نظر شعيب الاز نووط (چاپ هفتم: بيروت، مؤسسة الرسالة، 1410ه) ج 3، ص 502.
26.احمدبن ابى‏يعقوب يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد آيتى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش) ج 1، ص 415.
27.ابن سعد، همان، ص 37 و مصعب‏بن عبدالله الزبيرى، همان، ص 82.
28.محمدبن جريرطبرى، تاريخ طبرى (تاريخ الامم و الملوك)، (چاپ سوم; بيروت، دارالكتب العلميه، 1411ه) ج 3، ص 107; هم‏چنين ر.ك: محمدبن محمدبن النعمان (شيخ مفيد)، الاختصاص ، به كوشش على‏اكبر الغفارى (تهران، مؤسسة النشر الاسلامى، بى‏تا) ص 179.
29.على‏بن حسين مسعودى، همان ص 698.
30.على‏بن حسين ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، به كوشش مركز تحقيق التراث الهئية المصرية العامة للكتاب، ص 130 و عزالدين محمدبن محمدبن اثير، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارصادر و داربيروت، 1385ه) ج 3، ص 107.
31.على‏بن حسين مسعودى، همان ص 718.
32.محمدبن على‏بن اعثم كوفى، همان، ص 534.
33.ابراهيم‏بن محمد الثقفى الكوفى، الغارات، به كوشش و تعليقات سيدجمال‏الدين حسينى ارموى (تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 2535 شاهنشاهى) ج 1، ص 212 به بعد.
34.همان، ص 217
35.همان، ص 219.
36.على‏بن حسين مسعودى، همان، ص 709.
37.احمدبن ابى‏يعقوبى، همان، ج 2، ص 78.
38.ابراهيم‏بن محمد الثقفى الكوفى، همان، ص 216.
39.همان، ص 219.
40.ابن‏مسكويه، تجارب الامم، ترجمه ابوالقاسم امامى (چاپ اول: تهران، انتشارات سروش، 1369ش) ج 1، ص 54 و محمدبن شهرآشوب، همان ص 162.
41.احمدبن يحيى بلاذرى، همان ص 53.
42.سعيدبن هبة‏الله (قطب‏الدين راوندى)، الخرائج و الخرائج (قم، مؤسسة الامام المهدى، 1409ه) ج 1، ص 201.
43.ابن‏سعد، همان، ص 37 و محمدبن جريرطبرى، همان، ص 158.
44.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 50; ابن‏سعد، همان، ص 40 و غياث‏الدين عبدالكريم (ابن‏طاووس) فرحة الغرى (قم، منشورات الرضى، بى‏تا) ص 19.
45.ابوحامد هبة‏الله‏بن محمد (ابن‏ابى‏الحديد)، شرح نهج‏البلاغه، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم (چاپ دوم: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385ه) ج 3، ص 316.
46.سليم‏بن قيس، اسرار آل‏محمد (چاپ دوازدهم) ص 220.
47.ر.ك: همان.
48.محمدبن جريرطبرى، همان، ص 297; محمدبن النعمان (شيخ مفيد)، الارشاد فى معرفة حجج‏الله على العباد، ترجمه سيدهاشم رسولى محلاتى (انتشارات العلمية الاسلاميه، بى‏تا) ص 219 و محمدبن على‏بن اعثم كوفى، همان، ص 870.
49.محمدبن جريرطبرى، همان و شيخ مفيد، همان.
50.شيخ مفيد، همان، ص 247; هم‏چنين ر.ك: عزالدين محمدبن محمدبن اثير، همان ج 3، ص 89.
51.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 45; هم‏چنين ر.ك: ابن‏حجر العسقلانى، همان، ص 281.
52.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 53.
53.ابن‏ابى الحديد، همان ص 314- 315.
54.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 46.
55.محمدبن جرير طبرى، همان، ج 5، ص 146.
56.محمدبن يزيد مبرد، الكامل فى اللغة، به كوشش تغاريد بيضون و نعيم زر زور (چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلمية، 1409ه) ج 1، ص 538.
57.يوسف‏بن عبدالله‏بن محمدبن عبدالبر، همان، ص 268; ابن‏اثير، همان، ص 201 و ابن‏حجر العسقلانى، همان، ص 281.
58.احمدبن يحيى بلاذرى، همان.
59.على‏بن حسين مسعودى، همان، ج 1، ص 170.
60.ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 45 و 50 و ابن‏حجر العسقلانى، همان.
61.ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 61; احمدبن ابى‏يعقوب، همان، ص 229 و على‏بن حسين مسعودى، همان.
62.ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان; احمدبن ابى‏يعقوب يعقوبى، همان; على‏بن حسين مسعودى، همان; يوسف‏بن عبدالله‏بن محمدبن عبدالبر، همان، ص 267; ابوعبدالله محمدبن عمر فخررازى، الشجرة المباركه، به كوشش مصطفى السقا و ديگران (بيروت، دارالقلم، بى‏تا) ص 203 و ابن اثير، همان، ص 201.
63.على‏بن حسين مسعودى، همان و يوسف‏بن عبدالله‏بن محمدبن عبدالبر، همان.
64.ابن‏اثير، همان.
65.ر.ك: احمدبن على‏الحسينى (ابن عنبه)، عمدة الطالب فى انساب آل‏ابى طالب (بيروت، درالمكتبة الحياة، بى‏تا) ص 56.
منابع
- ابن‏ابى‏الحديد، ابوحامد هبة‏الله‏بن محمد: شرح نهج‏البلاغه، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم (چاپ دوم: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385ه) .
- ابن‏اثير، عزالدين محمدبن محمد: الكامل فى التاريخ (بيروت، دارصادر و داربيروت، 1385ه) - ابن‏طاووس، غياث‏الدين عبدالكريم: فرحة الغرى (قم، منشورات الرضى، بى‏تا) .
- ابن قتيبه، عبدالله‏بن مسلم: المعارف، به كوشش ثروت عكاشه (چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف، بى‏تا) .
- ابن‏مسكويه، تجارب الامم، ترجمه ابوالقاسم امامى (چاپ اول: تهران، انتشارات سروش، 1369ش) .
- اعثم‏كوفى، محمدبن على‏بن: الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفى هروى، به كوشش غلامرضا طباطبايى (چاپ اول: تهران، شركت افست، 1372ه) .
- الزبيرى، مصعب‏بن عبدالله نسب قريش (دارالمعارف للطباعة و النشر) .
- العسقلانى، احمدبن على‏بن محمد ابن‏حجر: الاصابه فى تمييز الصحابه (بيروت، دارالكتاب العربى، بى‏تا) .
- الكوفى، ابراهيم‏بن محمد الثقفى: الغارات، به كوشش و تعليقات سيدجمال‏الدين حسينى ارموى (تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 2535 شاهنشاهى) .
- امين، سيدمحسن: اعيان الشيعه، به كوشش حسن الامين (بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406ه) .
- بلاذرى: احمدبن يحيى: انساب الاشراف، به كوشش محمد حميدالله (مصر، دارالمعارف، بى‏تا) .
- ذهبى، شمس‏الدين محمدبن احمد: سير اعلام النبلاء، تحقيق زير نظر شعيب الاز نووط (چاپ هفتم: بيروت، مؤسسة الرسالة، 1410ه) .
- شهر آشوب، محمدبن على‏بن: مناقب آل ابى‏طالب (چاپ سنگى: بمبئى، بى‏تا، 1313ه) .
- شيخ‏مفيد، محمدبن محمدبن النعمان: الاختصاص ، به كوشش على‏اكبر الغفارى (تهران، مؤسسة النشر الاسلامى، بى‏تا) .
- عبدالبر، يوسف‏بن عبدالله‏بن محمدبن: استيعاب فى اسماء الاصحاب (بيروت، دارالكتاب العربى، بى‏تا) . - الجوزى، ابوالحسن على‏بن محمد: (ابن اثير)، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، به كوشش على‏محمد معوض و معاد احمد عبدالموجود (چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه) .
- عبدربه، محمدبن محمدبن: عقدالقريد، به كوشش عبدالمجيد الترجبنى (چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلميه، 1403ه) .
- قطب‏الدين، راوندى سعيدبن هبة‏الله: الخرائج و الخرائج (قم، مؤسسة الامام المهدى، 1409ه) .
- مبرد، محمدبن يزيد: الكامل فى اللغة، به كوشش تغاريد بيضون و نعيم زر زور (چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلمية، 1409ه) - مسعودى، على‏بن حسين: مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاينده (چاپ پنجم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بى‏تا) .


0 نظرات:

ارسال یک نظر