منابع مقاله:
مجله تاريخ اسلام، شماره 6، مهدويان، محبوب؛
تحقيق درباره شخصيتهاى صدر اسلام به ويژه كسانى كه هم عهد رسول خدا (ص) را درك كرده و هم در دوره پر آشوب پس از رحلت آن حضرت حضور داشته و گاه در خلق يا تقويتبرخى حوادث نقش فعال و مؤثرى ايفا كردهاند، براى نشان دادن تصويرى نسبتا واضح و در عين حال واقعى از اوضاع سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى آن روزگار ضرورى و با اهميت مىنمايد; از اينرو در اين مقاله برآنيم با بهرهگيرى از منابع گوناگون، تا حد امكان با بازگويى سير تاريخى زندگى عبداللهبن جعفر، در جهت تبيين و روشن نمودن اوضاع مذكور گام برداريم.
عبداللهبن جعفر، زينب كبرى (س)، بنىهاشم، بنىاميه.
عبداللهبن جعفربن ابىطالب پدر عبدالله، جعفربن ابىطالب و مادرش اسماء بنت عميس خثعميه است.وى به هنگام اقامت والدين خود در حبشه، در آنجا متولد شد. (1) او نخستين فرزند جعفر و نخستين مولود مسلمانان در حبشه بود. (2) گفتهاند او در زمان رحلت رسول خدا (ص) ده ساله بوده است (3) عبداللهبن جعفر را با كنيه ابوجعفر مىخواندند; (4) برخى نيز از او با كنيه ابومحمد و ابوهاشم ياد كردهاند. (5) عبداللهبن جعفر از رسول خدا (ص)، عمويش علىبن ابىطالب (ع)، مادرش اسماء بنت عميس و همچنين از ابوبكر، عثمان و عمارياسر روايت نقل كرده و فرزندانش اسماعيل، اسحاق، معاويه، محمدبن علىبن حسين (ع)، قاسمبن محمد، عروةبن زبير و شعبى نيز از او روايت نقل كردهاند. (6) عبداللهبن جعفر در سال هفتم هجرى همراه والدين خود به مدينه آمد و در سال هشتم، پدرش جعفربن ابىطالب را در جنگ موته از دست داد.با شهادت جعفر، عبدالله و ديگر برادرانش مورد لطف و توجه ويژه نبى اكرم (ص) قرار گرفتند.در روز شهادت جعفر، پيامبر (ص) به خانه وى رفت و دستهاى مبارك خود را به دور فرزندان او حلقه كرد و گريست و سپس فرمود: «عبدالله در خلقت و خصلتشبيه من است» ; آنگاه در حق آنان دعا كرد و فرمود: «پروردگارا! براى جعفر ذريه نيكو قرار ده و به بيع عبدالله بركت عطا كن» .پس از آن، خطاب به آنان فرمود: «من در دنيا و آخرت ولى شما هستم» . (7) همچنين، از عبدالله نقل شده است كه: پيامبر (ص) من و برادرم را به خانه خود برد.سلمى خادمه پيامبر (ص) براى ما مقدارى جو آرد كرد و با روغن زيتون پخت و همراه فلفل به ما داد و ما سه روز در خانه پيامبر (ص) بوديم و هر شب با وى به خانه يكى از زنان او مىرفتيم. (8) همچنين گفتهاند: روزى پيامبر (ص) عبدالله را ديد كه با گل چيزى درست مىكند، به او فرمود: چه مىكنى؟ عبدالله گفت: چيزى درست مىكنم و مىفروشم و با پول آن خرما مىخرم و مىخورم.پيامبر (ص) در حق او دعا كرد و گفت: خداوند! به بيع عبدالله بركت عطا كن.عبدالله مىگويد: از آن به بعد من چيزى نخريدم، مگر در آن سود بردم. (9) ازدواج عبداللهبن جعفر با زينبكبرى (س) علىبن ابىطالب (ع) علاقه زيادى به فرزندان برادرش جعفر داشت.از اينرو مايل بود دختران خود از نسل فاطمه (س) را به ازدواج آنان در آورد; به همين خاطر دختر بزرگ خود زينبكبرى را به همسرى عبداللهبن جعفر برگزيد.
زينبكبرى در عهد رسول خدا (ص) و به روايتى، در سال پنجم هجرى متولد شد.وى از عقل و ذكاوت بالايى برخوردار بود. (10) بزرگى شان، قدرت استدلال، احتجاجات و حاضر جوابى وى مشهور است، به گونهاى كه وى را عقيله بنىهاشم نام نهادهاند.زينبكبرى را ام المصائب هم خواندهاند; همچنانكه خود وى در كربلا، هنگامى كه برادرش از نزديكى شهادتش خبر داد، گفت: واى بر من گرفتار در چنگ مصيبت، وفات جد خود محمدمصطفى را ديدم، شهادت پدرم على مرتضى را مشاهده كردم، در سوگ مادر طاهر خود فاطمه زهرا و برادرم حسن مجتبى نشستم و حالا تنها بازماندهام حسين، مرا چنين مىگويد. (11) زينبكبرى هميشه همراه پدر و برادران خود بود; از اينرو علاقه زينبكبرى و عبداللهبن جعفر به على (ع) باعثشد كه در زمان خلافت ايشان، با انتقال مركز خلافتبه كوفه، آنان نيز در كوفه رحل اقامت افكنند.
در سال 61ه نيز به رغم حضور عبدالله در مدينه، زينبكبرى (س) برادرش حسين (ع) را در واقعه كربلا همراهى كرد، كه اخبار مربوط به حضور او در كربلا و خطبههاى وى در كوفه و دمشق و احتجاجات او در قصر عبيداللهبن زياد و يزيدبن معاويه، در كتابهاى مختلف به طور مفصل ذكر شده است.
زينبكبرى (س) مدتى پس از واقعه كربلا وفات يافت; اما تاريخ، محل وفات و مكان دفن او به طور دقيق مشخص نيست.در اين زمينه متاخرين تحقيقات مفصلى انجام دادهاند. (12)
فرزندان عبداللهبن جعفر و زينبكبرى (س)
منابع، اسامى فرزندان آنان را با اختلاف بيان كردهاند; ابن اسحاق (م.151ه) در كتاب خود فرزندان آنان را دو نفر به نامهاى على و امابيها ذكر كرده است; (13) زبيرى (م.236ه) از سه پسر به نامهاى جعفراكبر، على، عوناكبر و دو دختر به نامهاى امكلثوم و امعبدالله نام برده است; (14) و برخى ديگر نيز اسامى آنان را على، عوناكبر، جعفراصغر، عباس، محمد و امكلثوم ثبت كردهاند; (15) و در نهايت عمرى (م.490ه) اسامى فرزندان آنان را عباس، جعفر، ابراهيم و علىاصغر، كه به زينبيون معروف بودند، ذكر كرده است. (16) به نظر مىرسد امابيها كه ابناسحاق او را در شمار فرزندان زينبكبرى (س) ذكر كرده، از فرزندان او نباشد; زيرا اكثر منابع گفتهاند كه مادر امابيها، ليلى بنت مسعود، ديگر همسر عبداللهبن جعفر بوده است.امابيها نيز با عبدالملكبن مروان ازدواج كرد، ولى پس از مدتى عبدالملك او را طلاق داد و علىبن عبداللهبن عباس او را به همسرى خود برگزيد. (17) ديگر دختر زينبكبرى (س)، امكلثوم، را معاويةبن ابىسفيان در مقابل پرداخت دين عبداللهبن جعفر، از وى خواستگارى كرد، ولى عبدالله با بيان اينكه مرا اميرى است كه بىاذن او كارى نكنم، اختيار دخترش را به حسينبن على (ع) واگذار كرد و حسين (ع)، با وجود اينكه مروانبن حكم، به دستور معاويه، با عدهاى از مردم براى جلب رضايتحسينبن على (ع) بر در خانه او جمع شده بودند، با گرفتن وكالت از امكلثوم، وى را به ازدواج قاسمبن محمدبن جعفر درآورد. (18) پس از وفات قاسم، حجاجبن يوسف، امير مكه و مدينه، امكلثوم را به ازدواج خود درآورد. (19) گفته شده حجاج براى تحقير آلابىطالب امكلثوم را از عبداللهبن جعفر كه در اين زمان فقير و محتاج شده بود، خواستگارى كرد (20) و براى او 90 هزار دينار مهر قرار داد.اما خالدبن يزيد به اين خواستگارى اعتراض كرد و به عبدالملكبن مروان گفت: براى من قبيلهاى دوست داشتنىتر از قبيله قريش وجود ندارد; چگونه اجازه مىدهى حجاجبن يوسف كه غير قريشى و زير دست توستبا بنىهاشم ازدواج كند.به درخواستخالد، عبدالملك به حجاج نامه نوشت و دستور داد امكلثوم را طلاق دهد. (21)
ازدواج عبداللهبن جعفر با ليلى بنت مسعود
در زمان شهادت علىبن ابىطالب (ع)، چهار تن از زنان او، از جمله ليلى بنت مسعود نهشليه، زنده بود. (22) عبداللهبن جعفر پس از شهادت على (ع)، ضمن اينكه زينبكبرى (س) را در عقد نكاح خود داشت، با وى نيز ازدواج كرد.حاصل ازدواج آنان سه پسر به نامهاى يحيى، هارون، صالح و موسى دو دختر به نامهاى امابيها و اممحمد بوده است. (23) چنانچه اشاره شد، امابيها با عبدالملكبن مروان ازدواج كرد و پس از طلاق گرفتن از او به همسرى علىبن عبداللهبن عباس در آمد.
ازدواج عبداللهبن جعفر با امكلثوم كبرى
امكلثوم كبرى پس از كشته شدن عمربن خطاب، با عونبن جعفر و پس از او با محمدبن جعفر ازدواج كرد.گفته شده پس از محمدبن جعفر نيز برادر او عبداللهبن جعفر امكلثوم كبرى را به ازدواج خود درآورد. (24) درباره تاريخ و كيفيت ازدواج آنان چيزى گزارش نشده است، ولى به طور طبيعى اين ازدواج بعد از وفات زينبكبرى (س) صورت گرفته است.امكلثوم كبرى براى عبدالله فرزندى به دنيا نياورد. (25)
موقعيت اجتماعى عبداللهبن جعفر
عبداللهبن جعفر به واسطه موقعيتخانوادگى خود در نزد رسول خدا (ص) و پس از او در نزد علىبن ابىطالب (ع)، مهاجرت والدينش به حبشه و شهادت پدرش جعفربن ابىطالب، از همان دوران جوانى و نوجوانى مورد احترام بود.نقل است كه پس از ازگشتسپاه اسلام از فتح خيبر، پيامبر اسلام (ص) به هنگام استقبال از جعفر فرمود: نمىدانم به بازگشت جعفر خوشحال باشم يا فتح خيبر; (26) و يا در شهادت جعفر، به صورتى برجسته با فرزندان او رفتار كرد و سه روز عبدالله و برادرش را در خانه خود نگه داشت. (27) به طور طبيعى چنين رفتارى از جانب كسى كه همه سعى در تمسك به اعمال و گفتار او داشتند، در زندگى اجتماعى عبداللهبن جعفر تاثيرى قابل توجه داشت.
عبدالله مورد توجه و عنايت عموى خود علىبن ابىطالب (ع) نيز بود.على (ع) به خاطر علاقهاى كه به برادرش جعفربن ابىطالب داشت، به فرزندان او به ديده فرزندان خود مىنگريست و حتى عبدالله را در رديف فرزندان خود مىشمرد; براى مثال، وى بعد از حكميت، در جواب كسانى كه گفتند: على بايد با افراد وفادارش بجنگد تا ظفر يابد يا كشته شود، فرمود: به خدا قسم از اين امر غافل نبودم و به دنيا بىرغبتبودم و از مرگ باك نداشتم، اما ترسيدم اين دو - حسن و حسين - كشته شوند و نسل رسول خدا (ص) منقطع گردد و نخواستم اين دو، يعنى محمدبن حنفيه و عبداللهبن جعفر، كشته شوند; زيرا مىدانم آنان به خاطر من اينجا هستند; از اينرو، هر آنچه قوم خواستند; صبر پيشه كردم. (28) عبداللهبن جعفر نيز به پاس رفتار نيك عموى خود، در همه حال همراه و مطيع او بود; براى نمونه، هنگام تبعيد ابوذر غفارى، به رغم دستور عثمانبن عفان كه گفته بود او را به تنهايى از شهر خارج كنند، عبداللهبن جعفر در كنار حسنين (ع) و عقيلبن ابىطالب، على (ع) را در بدرقه ابوذر همراهى كرد; (29) و يا هنگامى كه وليدبن عقبه در كوفه به علت مستى، نماز صبح را چهار ركعتخواند عثمانبن عفان به شهادت مردم كوفه و اصرار علىبن ابىطالب (ع) مجبور به اجراى حد شد، عبدالله به دستور على (ع) حد را جارى ساخت. (30) عبداللهبن جعفر در زمان خلافت على (ع) نيز از ياران و سرداران جنگى و مشاوران مورد اعتماد او بود.وى در ميدان جنگ هميشه همراه على (ع) بود، به گونهاى كه گفته شده در جنگ جمل، پيشاپيش سپاه علىبن ابىطالب، محمدبن حنفيه پرچمدار سپاه; در سمت چپ و راست على (ع) فرزندانش حسن و حسين (ع) ; پشتسر او عبداللهبن جعفر و پشتسر آنان جوانان بنىهاشم و پيران انصار و مهاجر در حركتبودند. (31) در جنگ صفين هم عبداللهبن جعفر يكى از فرماندهان جنگى على (ع) بود.به طورى كه چون اميرالمؤمنان على (ع) سپاه خود را مرتب كرد، ميمنه سواران را به حسن و حسين (ع)، ميمنه پيادگان را به عبداللهبن جعفر و مسلمبن عقيل و ميسره سواران را به محمد حنفيه و محمدبن ابىبكر سپرد. (32) عبداللهبن جعفر در ضمن فعاليتهاى نظامى، از مشاوران عموى خود نيز محسوب مىشد.على (ع) در مسايل سياسى و اجتماعى از نظرات او بهره مىگرفت; به عنوان مثال، عبدالله در عزل قيسبن سعد از حكومت مصر و انتخاب محمدبن ابىبكر به جاى وى نقش داشت.
در منابع آمده است كه معاويةبن ابىسفيان نامهاى براى قيس بن سعد فرستاد و در برابر بيعت قيس، حكومت عراق را به او پيشنهاد داد.قيس كه در آن مقطع زمانى نمىخواستبا معاويه درگير شود، با ملايمتبه وى جواب داد.اما معاويه نامهاى ديگر نوشت و ضمن تهديد او، جواب صريح خواست.اين بار قيسبن سعد نامهاى با مضمون تند نوشت و اطاعتخود را از علىبن ابىطالب (ع) يادآورى كرد.معاويه كه از قدرت و نفوذ قيس واهمه داشت، در جهت تخريب وى نزد عامه مردم، نامهاى جعل و شايع كرد كه قيس با معاويه مصالحه كرده است.علىبن ابىطالب (ع) پس از اطلاع از آن، با فرزندانش حسن و حسين و عبداللهبن جعفر مشورت كرد.عبدالله خواستار عزل قيس شد، ولى على (ع) با بيان اينكه «نمىتوانم اين را درباره قيس بپذيرم» از عزل قيس خوددارى نمود.در اين حين، از قيس نامهاى با اين مضمون رسيد كه: عدهاى از بزرگان مصر از همراهى ما خوددارى كرده و از من خواستهاند تا روشن شدن قضايا، آنان را به حال خود واگذارم; من نيز دست از آنان برداشتم تا شايد خداوند آنان را هدايت كند.على (ع) به پيشنهاد عبداللهبن جعفر كه مىگفت: «مىترسم فتنهاى ايجاد شود; دستور بده با آنان بجنگند» از قيس خواستبه جنگ آن قوم برخيزد، ولى قيس در جنگ تعلل كرد و در جواب حضرت نوشت: «يا اميرالمؤمنين! من از تو تعجب مىكنم كه مرا به جنگ مردمى كه عليه تو فتنهاى نمىكنند، امر مىكنى.اگر بپذيرى، آنان را به حال خود رها كنيم» .
چون نامه قيس رسيد، عبداللهبن جعفر از على (ع) خواست كه قيس را از حكومت مصر عزل نموده و محمدبن ابىبكر را به حكومت آنجا اعزام نمايد.على (ع) نيز محمدبن ابىبكر را با نامهاى به مردم مصر، به حكومت آنجا فرستاد. (33) عزل قيسبن سعد يكى از موارد مبهم تاريخ حكومت علىبن ابىطالب (ع) است.قيس يكى از افراد با سابقه در اسلام، داراى پشتوانه قوى قبيلهاى و از ياران وفادار و كارگزاران توانمند على (ع) بود; چنانچه حضرت در جواب در خواست عزل او فرمود: «نمىدانم چنين چيزى را درباره قيس بپذيرم» . (34) اما به دلايلى كه كاملا مشخص نيست، در خواست اطرافيان خود از جمله عبداللهبن جعفر را براى عزل قيس مىپذيرد.مهمتر از آن اينكه: قبل از عزل قيس، به درخواست عبدلله، از او مىخواهد با كسانى كه از بيعتبا او خوددارى كردهاند، بجنگد; دستورى كه مخالف مشى على (ع) در برخورد با مخالفان است; همچنانكه قيس نيز از آن تعجب كرده، مىگويد: يا اميرالمؤمنين! من در شگفتم كه مرا به جنگ كسانى كه عليه تو فتنهاى نكردهاند، دستور مىدهى; ... (35) زيرا روش على (ع) مدارا با مخالفان بود و با كسى جنگ نمىكرد مگر اينكه با او بجنگند يا آشوبى به پا كنند.او افراد برجستهاى چون سعدبن ابىوقاص، عبداللهبن عمر، نعمانبن بشير و غير آنان را كه از بيعتخوددارى كرده بودند، (36) به حال خود رها كرد و زمانى كه طلحه و زبير آهنگ مكه كردند، با اينكه از مقاصد آنان مطلع بود، و در روايتى آمده كه فرمود: به خدا قسم قصد عمره نداشتند، بلكه قصد بيعتشكنى داشتند، (37) مانع حركت آنان نشد.حال چگونه ممكن است قيسبن سعد را به جنگ كسانى كه فقط از بيعتخودارى كرده بودند و قصد آشوب و فتنه نداشتند، دستور دهد؟ از اينرو به نظر مىرسد در صدور چنين حكمى دلايل ديگرى نيز مطرح بوده است.
البته بدون ترديد، عواملى چون نقش افكار عمومى نيز مىتوانست در عزل قيس مطرح باشد.چنانكه گفته شد، معاويه با هوشيارى در ميان مردم شايع كرد كه قيس با او مصالحه كرده، (38) كه اين امر خود به خود باعث تقويت روحيه مردم شام و تضعيف طرفداران على (ع) مىشد.از اينرو شايد على (ع) ترجيح داده با عزل قيس، شايعه تسليم مصر به معاويه را منتفى سازد.به نظر مىرسد اصرار اطرافيان كه در برخى از آنها تمايلات شخصى نيز دور از ذهن نيست، در اين تصميمگيرى مؤثر بوده باشد.از افرادى كه اصرار زيادى بر عزل قيس مىكرد، عبداللهبن جعفر بود.ابنهلال ثقفى (م. 284ه) درباره او مىگويد: عبداللهبن جعفر برادر مادرى محمدبن ابىبكر بود و تمايل داشت امارت مصر به او سپرده شود. (39) عبداللهبن جعفر در ضمن فعاليتهاى سياسى و نظامى، كاتب على (ع) نيز بود. (40) او مورد اعتماد و اطمينان عموى خود بود و گاه مردم از طريق او مشكلات خود را با خليفه مسلمين در ميان مىگذاشتند; براى نمونه، گفته شده عبداللهبن جعفر، نيازهاى عدهاى دهقان را به على (ع) گزارش داد و على (ع) نيازهاى آنان را برآورد.دهقانان به پاس اين عمل او، 400هزار درهم براى عبدالله آوردند، ولى عبدالله آن را رد كرد و گفت: ما قومى هستيم كه براى كار نيك مزد نمىستانيم. (41) عبداللهبن جعفر داماد على (ع) نيز بود.وجود زينبكبرى (س) در خانه عبداللهبن جعفر، عامل رفت و آمدها و ارتباطات بسيار نزديك خانوادگى شده بود; به گونهاى كه گفتهاند على (ع) در روزهاى آخر عمر خود يك روز را در خانه حسن (ع)، روزى را در خانه حسين (ع) و روزى را در خانه عبداللهبن جعفر افطار مىكرد. (42) در شب شهادت على (ع) هم عبدالله فرزندان او حسن و حسين (ع) را در غسل دادن وى يارى داد. (43) علاقه عبداللهبن جعفر به عموى خود از در خواست او براى قصاص قاتل وى به خوبى نمايان است.عبدالله گفت: او را به من واگذاريد تا شفاى دلم باشد، و به روايتى دست و پاى عبدالرحمن را بريد و بر چشمانش سيخ داغ كشيد. (44)
روابط عبداللهبن جعفر با فرزندان علىبن ابىطالب (ع)
عبداللهبن جعفر پيوسته از فرزندان على (ع)، حسن و حسين (ع)، با احترام ياد مىكرد و حق سرورى و بزرگى مقام آن دو را بر خود يادآورى مىنمود; براى نمونه، عبدالله در جواب معاويةبن ابىسفيان كه خطاب به او گفت: «تو پسر ذوالجناحين و سرور بنىهاشم هستى» ، گفت: «هرگز! سرور بنىهاشم حسن و حسين هستند و در اينباره هيچ كسى با آن دو ستيز ندارد» . (45) همچنين، معاويه در مجلسى ديگر به عبدالله گفت: چرا اينهمه حسن و حسين را دوست مىدارى؟ آن دو بهتر از تو نيستند و پدرشان بهتر از پدر تو نيست.اگر مادرشان دختر رسول خدا (ص) نبود مىگفتم مادرت اسماء دست كمى از او ندارد.عبدالله با خشم گفت: علم و معرفت تو درباره آن دو و پدر و مادرشان كم است.به خدا قسم; آنان بهتر از من و پدر و مادرشان بهتر از پدر و مادر من مىباشند.درحالىكه بچهاى بيش نبودم، آنچه را رسول خدا (ص) درباره آنان و پدرشان مىگفت، شنيدم و به خاطر سپردم. (46) همچنين، هنگامى كه معاويةبن ابىسفيان از امكلثوم دختر عبداللهبن جعفر خواستگارى كرد، عبدالله گفت: مرا اميرى است كه بىاذن او نتوانم امكلثوم را به ازدواج كسى در بياورم، و منظور او از امير، حسينبن على (ع) بود. (47) نيز هنگامى كه حسينبن على (ع) آهنگ عراق كرد، عبداللهبن جعفر نامهاى به او نوشت و آن را به همراه دو پسر خود عون و محمد براى او فرستاد.عبدالله در اين نامه خطاب به آن حضرت چنين مىگويد: «تو را سوگند مىدهم كه به عراق نروى و در مكه اقامت گزينى.اگر تو را بكشند، اهل بيت و ياران تو مستاصل گردند، انوار مسلمانى فرونشيند و اميدهايى كه مسلمانان به تو بستهاند منقطع گردد.در رفتن تعجيل مكن تا من برسم» . (48) همچنين او از عمربن سعيدبن العاص، عامل مدينه، براى حسين (ع) اماننامهاى گرفت و با يحيىبن سعيد برادر عمرو نزد حسين (ع) رفت.حسينبن على (ع) از مراجعت عذر خواست و فرمود: «رسول خدا (ص) را در خواب ديدم و مرا به انجام كارى دستور داد كه بايد انجام شود» و چون درباره خواب پرسيدند، فرمود: «به كسى نگويم تا پروردگارم را ملاقات كنم» .پس آن دو بدون نتيجه بازگشتند. (49) دليل اينكه چرا عبداللهبن جعفر از همراهى حسينبن على (ع) خوددارى كرد، مبهم است و نياز به بحث مفصل دارد.با اين حال، وى مانع همراهى همسرش زينب كبرى (س) با حسين (ع) نشد و به غير از او دو پسرش محمد و عون را نيز با حسينبن على (ع) همراه ساخت كه در ركاب او به شهادت رسيدند و چون خود در كربلا حضور نداشت، شهادت آن دو را تسكينى براى خود به حساب مىآورد، به گونهاى كه وقتى غلامش در مقام تسليت گفت: «اين مصيبت از طرف حسين به ما رسيد» ، خشمگين شد و گفت: «تو كه پسر كنيزكى بدبو هستى، درباره حسين چنين مىگويى؟ به خدا قسم دوست مىداشتم با او بودم و از او جدا نمىشدم و در ركاب او كشته مىشدم.آنچه بر من دشوار است، شهادت حسين است.اگر خودم نبودم تا او را يارى كنم، الحمدالله فرزندانم در ركاب او شهيد شدند» . (50)
عبداللهبن جعفر و معاويةبن ابىسفيان و فرزندش يزيد
برخوردارى عبداللهبن جعفر از پايگاه خانوادگى و اجتماعى قوى، سبب شده بود خلفاى وقتبا او با احترام رفتار كنند، معاويه براى او ساليانه يك ميليون درهم مقررى قرار داد و چون يزيدبن معاويه به خلافت رسيد ميزان مقررى او را دو برابر كرد. (51) گاهى اوقات عطاياى معاويه به عبدالله به حدى زياد مىشد كه مورد اعتراض امويان قرار مىگرفت.بنى اميه به معاويه مىگفتند: براى ما كه از نزديكان تو هستيم، صدهزار درهم اختصاص دادهاى، درحالىكه براى عبدالله چنين عطا مىكنى. (52) آشنايان با سيره و احوال معاويه مىدانند كه چنين رفتارى از جانب وى يكى از سياستهاى ويژه او براى استحكام پايههاى حكومتخويش بوده است. معاويه با كياستخاص خود با هر شخصيتى، متناسب با او رفتار مىكرد.وى اغلب با سياست مدارا و اعطاى هداياى فراوان به بزرگان و شيوخ قبايل مختلف، نظر آنان را به سوى خود جلب مىكرد.البته شايد بتوان در اين رفتار معاويه با عبدالله، سياستى ديگر نيز تصور كرد و آن بزرگ جلوه دادن عبداللهبن جعفر با هدف تحقير فرزندان على (ع) مىباشد.
عبداللهبن جعفر در مجالس خلفا به ويژه معاويه شركت مىكرد و چه بسا اتفاق مىافتاد كه به هنگام صحبت از گذشته، سخنان تندى بين آنان رد و بدل مىشد; براى نمونه، روزى عمروبن عاص در مجلس معاويه، بدون توجه به حضور عبداللهبن جعفر، على (ع) را دشنام داد و عيب بسيار زشتى براى او بر شمرد.عبدالله برافروخت و درحالىكه از شدت خشم مىلرزيد، خطاب به معاويه گفت: اى معاويه! تا چه هنگام بايد خشم و غيظ تو را فرو خوريم؟ و تا چه هنگام بايد بر سخنان ناخوشايند تو صبر كرده و بىادبى تو را تحمل كنيم؟ زنان سوگوار بر تو بگريند! بر فرض كه تو براى دين حرمتى قايل نيستى تا تو را از آنچه بر تو روا نيستباز دارد، آيا آداب مجالست، تو را به اينكه همنشين خود را نيازارى، حكم نمىكند؟ به خدا سوگند! اگر عواطف و پيوندهاى خويشاوندى، تو را به مهرورزى وا مىداشتيا اندكى از اسلام حمايت مىكردى، هرگز اين فرزندان كنيزكان، با آبروى قوم تو بازى نمىكردند...به خدا سوگند! اگر نبود كه خداوند پارهاى از حقوق ما را در دست تو قرار داده است، هرگز پيش تو نمىآمدم. (53) از نظر تاريخى، نكات جالب توجهى در چنين گفتوگوهايى نهفته است: از يك سو نشان دهنده صداقت و صراحتبيان مردمان صدر اسلام در برابر حاكمان و مدارا و تحمل حاكمان است - البته به هر دليل كه باشد; برخى مانند على (ع) به خاطر اعتقاد به حق اظهار نظر مردم و برخى مانند معاويه به خاطر سياستخاص حكومتى خود - بوده و از ديگر سو، بيانگر احترام به حقوق اجتماعى افراد مىباشد.به رغم دشمنىاى كه ميان بنىهاشم و بنىاميه بود، هر كدام كه به حكومت مىرسيدند، حقوقى را كه از بيتالمال به طرف مقابل تعلق مىگرفت، قطع نمىكردند. چنانكه عبدالله به صراحت مىگويد كه براى استيفاى حقوق خود در مجلس معاويه شركت مىكند.
ارتباط عبداللهبن جعفر با مردم و جود و كرم او
عبداللهبن جعفر در ميان مردم و حكومت از احترام قابل توجهى برخوردار بود و تلاش مىكرد از مقبوليت و اعتبار خود در رفع سوء تفاهمات و برقرارى صلح و آرامش بهره گيرد.گفته شده او به هنگام مراجعت از شام بر قومى وارد شد كه بين آنها به سبب قتلى كه رخ داده بود بيم جنگ و خونريزى مىرفت.عبدالله 300 هزار درهم به آنان عطا كرد و ميان آنها صلح برقرار نمود. (54) از بررسى زندگى عبداللهبن جعفر چنين برمىآيد كه او با گذشت زمان فاصله گرفتن از شرايط و شور و شوق جوانى، بيشتر به صلح و آرامش تمايل داشته است تا نزاع و درگيرى.عملكرد وى در واقعه كربلا و حره را مىتوان نمونهاى براى تلاش او براى جلوگيرى از جنگ به حساب آورد.او در واقعه كربلا حسينبن على (ع) را همراهى نكرد و حتى كوشيد امام را براى پرهيز از جنگ متقاعد كند.در واقعه حره نيز براى جلوگيرى از بروز جنگ تلاش نمود.او در اين باره با يزيدبن معاويه صحبت كرد.يزيد گفت: «سپاه من آهنگ جنگ با زبيربن عوام را دارد كه در مكه عليه ما قيام كرده است.اگر مردم مدينه اقرار به اطاعت كنند، كارى با آنان نداريم» .عبدالله به سران مدينه نامه نوشت و آنان را از درخواستيزيد باخبر ساخت، ولى آنان از اطاعتيزيد سرباز زدند و گفتند: «به هيچ وجه به سپاه يزيد اجازه ورود به مدينه را نمىدهيم» . (55) عبدالله همچنين، عبيداللهبن قيس رقيات را كه از ياران مصعببن زبير و مداح او بود و عبدالملكبن مروان حكم قتل او را صادر كرده بود، پناه داد و براى او در نزد عبدالملكبن مروان شفاعت نمود. (56) از جود و بخشش عبداللهبن جعفر نيز منابع به فراوانى ياد كرده و برخى گفتهاند: اخبار در حلم و كرم و بخشش او زياد بوده و قابل شمارش نيست. (57) به دليل كثرت بخشش، او را «جواد» و «بحرالجود» لقب دادهاند.خود وى درباره نيكى و بخشش مىگفت: من تعجب مىكنم از كسى كه با پول خود بندهاى را مىخرد ولى با كار نيك خود مردان آزاد را بنده خود نمىكند. (58) او همچنين، در جواب كسانى كه او را به خاطر بخشش زياد سرزنش مىكردند، مىگفت: خداوند تعالى مرا به گشايش خود عادت داده، من نيز بندگان او را به گشايش عادت دادهام; بيم دارم عادت از آنان برگيرم و او نيز عادت از من برگيرد. (59) بارها اتفاق مىافتاد كه عبداللهبن جعفر، همه پولى را كه به او مىرسيد، انفاق مىكرد. (60) گويند به هنگام وفات كه بسيار نيز تهيدستشده بود، مردى پيش او آمد و گفت: «حال من از ظلم حاكم و حوادث زمان وخيم شده، اگر مىتوانى كمكى به من بكن» .عبدالله كه چيزى نداشت رداى خويش را به او داد و به خانه خود، و به روايتى به مسجد جامع، رفت و گفت: «خدايا! مرا عادتى دادى و من نيز بندگان تو را مطابق آن، عادت دادهام; اگر آن را از من بريدهاى، پس مرا زنده مدار» .او در همان روز يا چند روز بعد بيمار شد و با همان بيمارى از دنيا رفت. (61) تاريخ وفات او را با اختلاف، سال 80، 84، 85، 87، 90 و سن او را در هنگام وفات 67، 80، 90، 92 سال (62) نوشتهاند.وفات عبداللهبن جعفر مصادف با سالى بود كه در مكه سيلى بزرگ جارى شده و صدمات زيادى بر حجاج وارد نمود. (63) عبداللهبن جعفر در زمان عبدالملك در مدينه وفات يافت و ابانبن عثمان امير مدينه بر او نماز گذارد.ابانبن عثمان درحالىكه در مرگ او مىگريست، گفت: «به خدا قسم! در تو هيچ شرى نبود; فطرتا نيكوكار و شريف بودى» .پيكر عبدالله با حضور و ازدحام شديد مردم مدينه، در بقيع به خاك سپرده شد. (64) برخى نيز گفتهاند: در مورد زمان و مكان وفات عبدالله قول ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه: وى در زمان خلافتسليمانبن عبدالملك در ابواء وفات يافت و خود سليمان بر او نماز گزارد. (65)
پىنوشتها:
1.مصعببن عبدالله الزبيرى، نسب قريش (دارالمعارف للطباعة و النشر) ص 81 و محمدبن منيع البصرى (ابنسعد)، الطبقات الكبرى (بيروت، دارصادر، بىتا) ج 8، ص 281.
2.يوسفبن عبداللهبن محمدبن عبدالبر، استيعاب فى اسماء الاصحاب (بيروت، دارالكتاب العربى، بىتا) ج 2، ص 267 و ابوالحسن علىبن محمد الجزرى (ابن اثير) ، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، به كوشش علىمحمد معوض و معاد احمد عبدالموجود (چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه) ج 1، ص 199.
3.احمدبن علىبن محمد (ابنحجر العسقلانى)، الاصابه فى تمييز الصحابه (بيروت، دارالكتاب العربى، بىتا) ج 4، ص 280.
4.مصعببن عبدالله الزبيرى، همان، ص 82 و اسماعيلبن ابراهيم جعفى (البخارى)، التاريخ الكبير (بيروت، دارالكتب العلميه، بىتا) ج 5، ص 7.
5.احمدبن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، به كوشش محمد حميدالله (مصر، دارالمعارف، بىتا) ج 2، ص 67 و ابنحجر العسقلانى، همان، ج 2، ص 280.
6.ابنحجر العسقلانى، همان و ابن اثير، همان و ج 3، ص 199.
7.ابن سعد، همان، ج 3، ص 37 و ابنحجر العسقلانى، همان، ص 281.
8.مصعببن عبدالله الزبيرى، همان.
9.ابنحجر العسقلانى، همان.
10.ابناثير، همان، ج 7، ص 134 و ابنحجرالعسقلانى، همان، ج 4، ص 315.
11.محمدبن علىبن اعثم كوفى، الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفى هروى، به كوشش غلامرضا طباطبايى (چاپ اول: تهران، شركت افست، 1372ه) ص 884.
12.سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، به كوشش حسن الامين (بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406ه) ج 7، ص 140 و محمدعلى مدرس تبريزى، ريحانة الادب (تبريز، چاپخانه شفق، بىتا) ج 6، ص 235.
13.سيره ابن اسحاق.
14.مصعببن عبدالله الزبيرى، همان، ص 82.
15.احمدبن يحيى بلاذرى، همان; عبداللهبن مسلم (ابن قتيبه)، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه (چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف، بىتا) ص 207 و ابناثير، همان.
16.ابنالحسن علىبن محمد العمرى، المجدى فى انساب الطالبيين، به كوشش محمدمهدى دامغانى (چاپ اول: قم كتابخانه عمومى آيتالله مرعشىنجفى، 1409ه) ص 297.
17.مصعببن عبدالله الزبيرى، همان، ص 83; همچنين ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 67.
18.ر.ك: همان و مصعببن عبدالله الزبيرى، همان ص 82.
19.مصعببن عبدالله الزبيرى، همان، ص 83.
20.علىبن حسين مسعودى، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاينده (چاپ پنجم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بىتا) ج 1، ص 171.
21.محمدبن محمدبن عبدربه، عقدالقريد، به كوشش عبدالمجيد الترجبنى (چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلميه، 1403ه) ج 7، ص 132.
22.محمدبن علىبن شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب (چاپ سنگى: بمبئى، بىتا، 1313ه) ج 3، ص 162.
23.مصعببن عبدالله الزبيرى، همان; همچنين ر.ك: ابنقتيبه، همان.و احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 67.
24.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 190; ابنسعد، همان، ص 463; محمدبن علىبن شهرآشوب، همان، و ابنحجر العسقلانى، همان، ص 469.
25.ابن سعد، همان; همچنين ر.ك: ابنحجر العسقلانى، همان، و شمسالدين محمدبن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، تحقيق زير نظر شعيب الاز نووط (چاپ هفتم: بيروت، مؤسسة الرسالة، 1410ه) ج 3، ص 502.
26.احمدبن ابىيعقوب يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد آيتى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش) ج 1، ص 415.
27.ابن سعد، همان، ص 37 و مصعببن عبدالله الزبيرى، همان، ص 82.
28.محمدبن جريرطبرى، تاريخ طبرى (تاريخ الامم و الملوك)، (چاپ سوم; بيروت، دارالكتب العلميه، 1411ه) ج 3، ص 107; همچنين ر.ك: محمدبن محمدبن النعمان (شيخ مفيد)، الاختصاص ، به كوشش علىاكبر الغفارى (تهران، مؤسسة النشر الاسلامى، بىتا) ص 179.
29.علىبن حسين مسعودى، همان ص 698.
30.علىبن حسين ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، به كوشش مركز تحقيق التراث الهئية المصرية العامة للكتاب، ص 130 و عزالدين محمدبن محمدبن اثير، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارصادر و داربيروت، 1385ه) ج 3، ص 107.
31.علىبن حسين مسعودى، همان ص 718.
32.محمدبن علىبن اعثم كوفى، همان، ص 534.
33.ابراهيمبن محمد الثقفى الكوفى، الغارات، به كوشش و تعليقات سيدجمالالدين حسينى ارموى (تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 2535 شاهنشاهى) ج 1، ص 212 به بعد.
34.همان، ص 217
35.همان، ص 219.
36.علىبن حسين مسعودى، همان، ص 709.
37.احمدبن ابىيعقوبى، همان، ج 2، ص 78.
38.ابراهيمبن محمد الثقفى الكوفى، همان، ص 216.
39.همان، ص 219.
40.ابنمسكويه، تجارب الامم، ترجمه ابوالقاسم امامى (چاپ اول: تهران، انتشارات سروش، 1369ش) ج 1، ص 54 و محمدبن شهرآشوب، همان ص 162.
41.احمدبن يحيى بلاذرى، همان ص 53.
42.سعيدبن هبةالله (قطبالدين راوندى)، الخرائج و الخرائج (قم، مؤسسة الامام المهدى، 1409ه) ج 1، ص 201.
43.ابنسعد، همان، ص 37 و محمدبن جريرطبرى، همان، ص 158.
44.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 50; ابنسعد، همان، ص 40 و غياثالدين عبدالكريم (ابنطاووس) فرحة الغرى (قم، منشورات الرضى، بىتا) ص 19.
45.ابوحامد هبةاللهبن محمد (ابنابىالحديد)، شرح نهجالبلاغه، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم (چاپ دوم: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385ه) ج 3، ص 316.
46.سليمبن قيس، اسرار آلمحمد (چاپ دوازدهم) ص 220.
47.ر.ك: همان.
48.محمدبن جريرطبرى، همان، ص 297; محمدبن النعمان (شيخ مفيد)، الارشاد فى معرفة حججالله على العباد، ترجمه سيدهاشم رسولى محلاتى (انتشارات العلمية الاسلاميه، بىتا) ص 219 و محمدبن علىبن اعثم كوفى، همان، ص 870.
49.محمدبن جريرطبرى، همان و شيخ مفيد، همان.
50.شيخ مفيد، همان، ص 247; همچنين ر.ك: عزالدين محمدبن محمدبن اثير، همان ج 3، ص 89.
51.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 45; همچنين ر.ك: ابنحجر العسقلانى، همان، ص 281.
52.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 53.
53.ابنابى الحديد، همان ص 314- 315.
54.احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 46.
55.محمدبن جرير طبرى، همان، ج 5، ص 146.
56.محمدبن يزيد مبرد، الكامل فى اللغة، به كوشش تغاريد بيضون و نعيم زر زور (چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلمية، 1409ه) ج 1، ص 538.
57.يوسفبن عبداللهبن محمدبن عبدالبر، همان، ص 268; ابناثير، همان، ص 201 و ابنحجر العسقلانى، همان، ص 281.
58.احمدبن يحيى بلاذرى، همان.
59.علىبن حسين مسعودى، همان، ج 1، ص 170.
60.ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 45 و 50 و ابنحجر العسقلانى، همان.
61.ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان، ص 61; احمدبن ابىيعقوب، همان، ص 229 و علىبن حسين مسعودى، همان.
62.ر.ك: احمدبن يحيى بلاذرى، همان; احمدبن ابىيعقوب يعقوبى، همان; علىبن حسين مسعودى، همان; يوسفبن عبداللهبن محمدبن عبدالبر، همان، ص 267; ابوعبدالله محمدبن عمر فخررازى، الشجرة المباركه، به كوشش مصطفى السقا و ديگران (بيروت، دارالقلم، بىتا) ص 203 و ابن اثير، همان، ص 201.
63.علىبن حسين مسعودى، همان و يوسفبن عبداللهبن محمدبن عبدالبر، همان.
64.ابناثير، همان.
65.ر.ك: احمدبن علىالحسينى (ابن عنبه)، عمدة الطالب فى انساب آلابى طالب (بيروت، درالمكتبة الحياة، بىتا) ص 56.
منابع
- ابنابىالحديد، ابوحامد هبةاللهبن محمد: شرح نهجالبلاغه، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم (چاپ دوم: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1385ه) .
- ابناثير، عزالدين محمدبن محمد: الكامل فى التاريخ (بيروت، دارصادر و داربيروت، 1385ه) - ابنطاووس، غياثالدين عبدالكريم: فرحة الغرى (قم، منشورات الرضى، بىتا) .
- ابن قتيبه، عبداللهبن مسلم: المعارف، به كوشش ثروت عكاشه (چاپ دوم: قاهره، دارالمعارف، بىتا) .
- ابنمسكويه، تجارب الامم، ترجمه ابوالقاسم امامى (چاپ اول: تهران، انتشارات سروش، 1369ش) .
- اعثمكوفى، محمدبن علىبن: الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفى هروى، به كوشش غلامرضا طباطبايى (چاپ اول: تهران، شركت افست، 1372ه) .
- الزبيرى، مصعببن عبدالله نسب قريش (دارالمعارف للطباعة و النشر) .
- العسقلانى، احمدبن علىبن محمد ابنحجر: الاصابه فى تمييز الصحابه (بيروت، دارالكتاب العربى، بىتا) .
- الكوفى، ابراهيمبن محمد الثقفى: الغارات، به كوشش و تعليقات سيدجمالالدين حسينى ارموى (تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 2535 شاهنشاهى) .
- امين، سيدمحسن: اعيان الشيعه، به كوشش حسن الامين (بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406ه) .
- بلاذرى: احمدبن يحيى: انساب الاشراف، به كوشش محمد حميدالله (مصر، دارالمعارف، بىتا) .
- ذهبى، شمسالدين محمدبن احمد: سير اعلام النبلاء، تحقيق زير نظر شعيب الاز نووط (چاپ هفتم: بيروت، مؤسسة الرسالة، 1410ه) .
- شهر آشوب، محمدبن علىبن: مناقب آل ابىطالب (چاپ سنگى: بمبئى، بىتا، 1313ه) .
- شيخمفيد، محمدبن محمدبن النعمان: الاختصاص ، به كوشش علىاكبر الغفارى (تهران، مؤسسة النشر الاسلامى، بىتا) .
- عبدالبر، يوسفبن عبداللهبن محمدبن: استيعاب فى اسماء الاصحاب (بيروت، دارالكتاب العربى، بىتا) . - الجوزى، ابوالحسن علىبن محمد: (ابن اثير)، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، به كوشش علىمحمد معوض و معاد احمد عبدالموجود (چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ه) .
- عبدربه، محمدبن محمدبن: عقدالقريد، به كوشش عبدالمجيد الترجبنى (چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلميه، 1403ه) .
- قطبالدين، راوندى سعيدبن هبةالله: الخرائج و الخرائج (قم، مؤسسة الامام المهدى، 1409ه) .
- مبرد، محمدبن يزيد: الكامل فى اللغة، به كوشش تغاريد بيضون و نعيم زر زور (چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلمية، 1409ه) - مسعودى، علىبن حسين: مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاينده (چاپ پنجم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بىتا) .
برچسبها: زندگینامه حضرت زینب (س)
Subscribe to:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر